تو+عشق=زندگی زندگی+تو=ارامش من-تو=دیوونگی عشق+دیوونگی=تو زندگی-تو=مرگ
تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیباست حاجت به بیان نیست که از روی تو پیداست من تشنه یک لحظه تماشای تو هستم افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست
يه پسر و يه دختر با هم آشنا ميشن.عاشق هم ميشن.دختره كور بوده.پسره ميبرش پيش دكتر .دكتر ميگه:واسش يه چشم پيدا كن تا خوبش كنم.وقته عمل ميرسه دختره خوب ميشه ميبينه پسره كوره.ميگه:تو كوري من نميخوامت.پسره ميره و ميگه مواظب چشام باش
.
معلم گفت{الف}گفتم او.معلم گفت{ب}گفتم با او.معلم گفت{پ}گفتم پیش او.معلم گفت{ج}خواستم بگویم جدایی گفت نگو
ميشه مثل يه قطره اشك بعضي هارو از چشمات بندازي!!! ولي هيچوقت نميتوني جلوي اشكي رو بگيري كه با رفتن بعضي ها از چشات جاري ميشه
منتظر باش اما معطل نشو.تحمل کن اما توقف نکن.قاطع باش اما لجباز نباش.صریح باش اما گستاخ نباش.بگو اره اما نگو حتما.بگو نه اما نگو ابدا
يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده … گفتم : اگه بارون نبود چي ؟ گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمونم گريش مي گيره … گفتم : يه خواهش دارم . وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار . گفتي : به چشم … حالا امروز من دارم گريه مي کنم اما آسمون نمي باره … تو هم اون دور دورا ايستادي
بياييد گاهي سكوت كنيم شايد خدا حرفي براي گفتن داشته باشد
ميدوني بدترين معلم كيه؟ زندگي چون اول امتحان ميگيره بعد درس ميده
من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود
.
اگر منو تو دو برگ بوديم…
هنگام خزان … زودتر از تو ميشكستم
و مي افتادم…
تا زماني كه تو مي ا فتي…
در آ غوشت گيرم
———— ——— ——— ——— ——— ——— —-
جمله ها : از کجا شروع کنم ؟
از کجا شروع کنم ؟برای گفتن داستانی که نهایت بزرگی عشق را نشان میدهد
داستانی شیرین از عشق که عمرش از دریاها نیز بیشتر است
حقیقتی ساده درباره عشقی که او به من هدیه کرد
از کجا شروع کنم ؟
با اولین سلامش
معنای جدیدی به جهان پوچ من داد
که در آن هیچ تکرار و علاقه دیگری نبود
او به زندگی من پا گذاشت و آن را شیرین کرد
او قلب مرا پر کرد
او قلب مرا با چیزهای خاص پر کرد
با آواز فرشته ها , با تصوراتی حاصل از اشتیاق و علاقه زیاد
و روح مرا با انبوهی از عشق پر کرد
برای همین هر کجا که بروم تنها نخواهم ماند
با وجود همراهی او چه کسی تنها خواهد ماند ؟
و هر وقت در جستجوی دستان او باشم او در کنار من است
چه مدت ممکن است از این عشق گذشته باشد ؟
آیا می توان عشق را اندازه ساعات روز اندازه گرفت ؟
من هم اکنون هیچ جوابی ندارم اما همین قدر می توانم بگویم که
می دانم به او احتیاج دارم تا زمانی که ستاره ها می درخشند
و او آنجاست
———— ——— ——— ——— ——— ——— —-
شعر : نغمه ها
دل از سنگ باید که از درد عشق
ننالد/خدایا/ دلم سنگ نیست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
که جز غم در این چنگ اهنگ نیستبه لب جز سرود امیدم نبود
مرا بانگ این چنگ خاموش کرد
چنان دل به آهنگ او خو گرفت
که آهنگ خود فراموش کرد
نمی دانم این چنگی سرنوشت/
چه می خواهد از جان فرسوده ام؟
کجا می کشانندم این نغمه ها؟
که یک دم نخواهند آسوده ام
دل از این جهان بر گرفتم / دریغ
هنوزم به جان آتش عشق اوست
در این واپسین لحظه ی زندگی
هنوزم در این سینه یک آرزوست:
دلم کرده امشب هوای شراب
شرابی که از جان بر آرد خروش
شرابی که بینم در آن رقص مرگ
شرابی که هرگز نیایم به هوش
مگر وا رهم از غم عشق او
مگر نشنوم بانگ این چنگ را
همه زندگی نغمه ی ماتم است
نمی خواهم/ این ناخوش آهنگ را
———— ——— ——— ——— ——— ——— —-
شعر : آتش پنهان
گرمی آتش خورشید فسرد
مهرگان زد به جهان رنگ دگر
پنجه ی خسته ی این چنگی پیر/
ره دیگر زد اهنگ دگرزندگی مرده به بیراه زمان
کرده افسانه ی هستی کوتاه
جز به افسون نمی خندد مهر
جز به اندوه نمی تابد ماه!
باز در دیده ی غمگین سحر/
روح بیمار طبیعت پیداست
باز در سردی لبخند غروب
رازها خفته ز نا کا می هاست
شاخه ها مضطرب از جنبش باد
در هم اویخته /می پرهیزند
برگ ها سوخته از بوسه ی مرگ
تک تک از شاخه فرو می ریزند
می کند باد خزانی خاموش/
شعله ی سر کش تابستان را
دست مرگ است و ز پا ننشیند/
تا به یغما نبرد بستان را
دلم از نام خزان می لرزد
زان که من زاده ی تابستانم
شعر من آتش پنهان من است
روز و شب شعله کشد در جانم
می رسد سردی پاییز حیات
تاب این باد بلا خیزم نیست
غنچه ام غنچه ی نشکفته به کام
طاقت سیلی پاییزم نیست
———— ——— ——— ——— ——— ——— —-
جمله ها : شباهنگ
باور نداشتم که گل آرزوی من
با دست نازنین تو بر خاک اوفتد
با این همه،هنوز به جان می پرستمت
بالله اگر که عشق این چنین پاک اوفتدمی بینمت هنوز به دیدار واپسین
گریان درآمدی که :«فریدون خدا نخواست!»
غافل که من بجز تو خدایی نداشتم
اما دریغ و درد نگفتی چرا نخواست!
بیچاره دل خطای تو در چشم او نکوست
گوید به من :«هر آنچه که او کرد خوب کرد!»
«فردای ما » نیامد و خورشید آرزو
تنها سپیده ای زد و آنگه … غروب کرد.
بر گورِعشق خویش شباهنگ ماتمم
دانی چرا نوای عزا سر نمی کنم؟
تو صحبت محبت من باورت نبود
من ترک دوستی ز تو باور نمی کنم!
پاداش آن صفای خدایی که در تو بود
این واپسین ترانه تو را یادگار باد
ماند به سینه ام غم تو یادگار تو
هرگز غمت مباد و خدا با تو یار باد.
دیگر ز پا فتاده ام ای ساقیِِِِِ اجلِِِِ
لب تشنه ام ،بریز به کامم شراب را
ای آخرین پناه من ،آغوش باز کن
تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را

